تبليغاتX
يادم خواهد ماند
چقدر دلم میخواد قلم خوبی داشتم و می تونستم چیزی رو که دلم میخواد بنویسم حیف

بچه های گلم آدمها می تونن هر چیزی که میخوان بشن ولی یه محدودیت بزرگ وجود داره یه حریم که نباید ازش بگذری و نباید بشکنیش شاید اگه این حریم رو رعایت کنی یه فرد ساده لوح و احمق به نظر برسی و هر کسی فکر کنه میتونه سرت شیره بماله ولی مگه مهمه؟ به نظر من که اصلا مهم نیست البته یه وقتهایی اذیت می شی یه وقتهایی فکر می کنی چرا تو مثل اونها نیستی ولی همین که از خودت راضی هستی همینکه می بینی از کسی سواستفاده نکردی همین که شب با ارامش خاطر به خواب می ری و از کابوسهای بی وقفه و عذاب وجدان در امانی آرومت می کنه اون حریم چیزی نیست جز اخلاق باید ببینی وقتی میخوای کاری بکنی آیا این کار به کسی لطمه می زنه؟ آیا عقلا و منطقا مجازی که چنین کاری بکنی اونوقت باید خودخواهی خودت رو کنار بذاری و قید اون کار رو بزنی به نظر من ازدواج دوم هم همینه 

آدمی که میخواد وارد زندگی زن یا مردی بشه باید فارغ از احساساتش ببینه این کار چقدر اخلاقیه و چقدر می تونه تبعات برای همسر و فرزندان اون آدم داشته باشه خانمهای محترمی که فکر می کنن همسرشون قبل از آشنایی باهاشون توی جهنم افتاده بوده و حالا در کنار اونها وارد بهشت میشه دایه مهربان تر از مادرن؟ یعنی اون مرد اینقدر بی عرضه و ناتوانه که نتونه خودش رو از جهنم نجات بده؟ هیچ فکر کردن وقتی این مرد در کنار اونها وارد بهشت شد زندگی زن و بچه اش چه جهنمی میشه؟ اینکه به صرف هوس که اسمش رو عشق گذاشتن بخوای زندگی به هم ریخته یه زوج رو ویران کنی آیا اخلاقیه؟ حرفهاشون رو که می شنوی فکر می کنی دنیا برای آفرینش شوهر منحصر به فرد این خانم ساخته شده و مردهاشون بهترین مرد روی زمینن عزیز من مردی که عرضه نداره زندگیشو مدیریت کنه و خرابیهای زندگیشو سامان بده آیا واقعا مرده؟ مردی که برای تسکین آلامش دنبال مسکنی مثل یه زن دیگه یا مواد مخدر یا رفیق بازی و قمار و... می گرده مرده؟ این مرد فقط برای تو مرده چون هفته ای دو سه بار و هر بار دو سه ساعت همدیگه رو می بینید میخواد اون لحظات برات بهترین باشه تو هم میخوای توی اون لحظات براش بهترین باشی چون بعدش تا دیدار بعدی اینقدر وقت داری که دلزدگی ها و دلخوریهاتو فراموش کنی و زخمهاتو ترمیم کنی چون نقش بازی کردن می تونه هفته ای چند ساعت باشه ولی همیشه نمیشه نقش بازی کرد برو برای همیشه باهاش زیر یه سقف زندگی کن و ببین این آدم چه به روز زندگیت میاره و تو چه به روز زندگیش میاری. وقتی مسوولیت تر و خشک کردن یکی دو تا بچه و کلاس بردن و آوردن و یکه به دو کردن با در و همسایه و خانواده شوهر و خانه داری و مهمون داری و پاسخ گویی به توقعات خانواده عروس و داماد افتاد گردنت یهو می بینی تو از زن اول هم بدبخت تری چون تو از اولش هم قرار بود نقش مسکن رو بازی کنی و باید تا آخر همین نقش رو ایفا کنی . زندگی مخفیانه تو قشنگه چون تو همه چیزهای واضح و روشن زندگیهای مشترک رو نمی بینی کمتر خسته میشی چون هر روز لازم نیست بعد از برگشتن از سر کار بری وایسی آشپزی کنی و خونه ات همیشه تمیز و دسته گل باشه و چون بچه داری حق نداشته باشی برای خودت یه برنامه ریزی درسی یا تفریحی شخصی داشته باشی و خیلی چیزهای دیگه که خسته ات می کنه ولی الان اینطوری نیست غیر از چند ساعتی که باهمید اختیار همه زندگیت دست خودته کسی به درآمدت کاری نداره کسی به رفت و آمدت کاری نداره کسی ازت توقعی نداره مسوولیت تو کمه پس می تونی به خودت برسی به روحیه ات برسی و خسته نباشی و بتونی پذیراش باشی

داشتم می گفتم که اخلاق یه حریمه که نباید زیر پا گذاشته بشه وقتی توی هر کاری وجدان داشته باشی برای رسیدن به دلخواهت هر کاری نمی کنی این هر کاری می تونه صیغه شدن یا صیغه کردن باشه اگه مرد باشی به صرف اینکه دین بهت مجوز داده دنبال هوسرانیهات نمی ری پنهان کاری نمی کنی اگه با کسی مشکل داری حلش می کنی اگه حل نشد یه فکر اساسی برای رابطه ات با همسرت می کنی و با هم تصمیم می گیرید کاری که یواشکیه باید به درست بودنش شک کرد کاری که اخلاقی نیست رو میخوایم پنهان کنیم تا آبرومون نره ولی اگه درسته اگه عقل و منطق تاییدش می کنه باید روشن و صریح انجامش داد مگر یه کارهایی که خیر هستن و تو بخاطر تقوات میخوای پنهانی باشه که اون هم تعریف و حدودش مشخصه. اگه زنی باید بدونی که احساس و اندیشه همسر اون آدم چیه باید درکش کنی که نخواد با تو قسمت کنه همسرش رو باید اینقدر شعور داشته باشی که بفهمی بچه ای که توی اون خانواده پرورش پیدا می کنه بخاطر حماقت یا زیاده خواهی تو به چه فلاکتی می افته این که تو برات اهمیت نداره همسرت با چند نفر دیگه باشه به خودت مربوطه ولی باید ببینی احساس اون کسی که قراره بری و همسر همسرش بشی چیه اینجا تو تصمیم گیرنده نیستی تو یه غاصبی پس باید ببینی اون کسی که میخوای مالش رو به یغما ببری اینو میخواد یا نه اگه اون مرد یه جواهر میلیاردی هم هست آیا حاضری بری و بدزدیش ؟ به احتمال خیلی زیاد جوابت نه هست چون دزد نیستی ولی اگه بگی آره یعنی به دزدی اعتقاد داری ولی چند درصد آدمها جوابشون به این سوال مثبته؟ چون دزدی یه کار غیر اخلاقیه و وجدان آدمها اجازه نمی ده چون عاشق اون جواهری بری و بدزدیش یا بعضی وقتها یواشکی برش داری به خودت آویزونش کنی و بری باهاش پز بدی

کاش زنها با هم مهربون تر بودن و کاش مردها اینقدر هوسباز و بی عرضه نبودن تا وضعیت جامعه به اینجا برسه که حاضریم صرفا بخاطر خودمون و هوی و هوس خودمون هر کار کثیفی رو انجام بدیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 9:7  توسط یک زن  | 

جدا چرا زندگیهای مخفیانه این فرمی اینقدر قشنگ و رویایی به نظر می رسه به نظر من  وقتی زندگی مرد با همسرش علنی میشه حتی اگر پی جنگ و ستیز مرد با همسرهاش نباشه و مثلا خود زن آستین بالا زده باشه و بنا به دلایلی ازدواج مجدد رخ بده زندگی زن دوم هم به سرنوشت زندگی یکنواخت و تقریبا سرد زن اول دچار میشه پس قاعدتا این عشق و علاقه نیست که باعث میشه این زندگیهای یواشکی شیرین تر و جذاب تر به نظر برسه. بعضی وقتها زن دوم برای پر کردن خلاهای زیادی که این نوع زندگی براش ایجاد کرده به طور اغراق آمیز حرف می زنه و تعاریفش دور از واقع میشه واقعیت رو کتمان می کنه و در شرح و بسط شرایطش دچار توهم و اغراق گویی میشه این جمله رو زیاد شنیدم که آدمها در مورد چیزهایی پز میدن و حرفش رو می زنن که فاقدش هستند. اینکه یه زن از زندگی مخفیانه با مرد هوسباز و تنوع طلبی که نه دین رو می فهمیده نه اخلاق و نه تعهد رو با لذت حرف می زنه به نظر من صرفا به سطحی نگری و انکار واقعیتهای در و برش بر می گرده وگرنه امکان نداره یک زن همه جوانب یه موضوع رو چه از دید خودش چه از دیدگاه یه فرد سوم ببینه و بعد اینطور با تعصب در مورد فعلی که انجام داده حرف بزنه همه زنهایی رو که نظر مخالفش رو دارن با لحنی توهین آمیز بدبخت بیچاره و نادان تصور کنه و حتی نخواد به حرف دیگران گوش بده چه برسه به اینکه بخواد در مورد این حرفها کمی فکر کنه. درد ما جامعه مردسالار نیست درد ما ضعف زنها در استفاده از منطق و کوته فکریشونه اگه زنی فرصت سو استفاده رو به مرد هوسباز نده و به اسم عشق اسیر هوسرانیهای یه مرد نشه هیچوقت شاهد این گونه مسائل نخواهیم بود.

به وبلاگ این زنها اشاره می کنم میخوام وقتی ۱۰ سال گذشت و دخترکان ۲۴-۲۵ ساله ای که اینطوری می تازند و زندگی دیگران رو به باد میدن پا به سن گذاشتن آیا اونوقت هم میان بگن دخترای جوون نکنید این کار رو با خودتون؟ ما کردیم و دیدیم وقتی جوانی تموم شد همسرمون رفت و به دیگری نرد عشق باخت؟ البته بعید می دونم اون روز هم به خظاهاشون اقرار کنن چون خودشون و هم پالگیهاشون رو دانای کل و دیگران رو نفهم و فاقد شعور می دونن

و هم ازواجهم (باز خدا خیرش بده که برای پستهاش رمز گذاشته و خودش و شیفتگان روشش می نویسند و می خونند و خلاصه مزاحمتی برای ماها نداره دیگه) دومین حوا - لیلی و عماد رو من می شناسم که در این مورد مطلب می نویسن و خیلی دوست دارم سالها بعد ببینم اوضاع چطوریه و این آدمها چطور میخوان جواب بچه هایی رو که از پدر متنفرند رو بدن جواب همسرانی رو که بخاطر هوسبازی همسرشون دائما در حال غصه خوردن و جنگ و جدلند رو بدن و در نهایت جواب خودشون رو که جوانیشون رو صرف یه آدم هوسباز که فکر می کردن عاشقشونه بدن عشق هیچ حساب و کتابی سرش نمیشه اگه تو عاشق باشی برای رسیدن به معشوق هر کاری می کنی دل آدمها نمی تونه عشق همزمان به دو غیر همجنس داشته باشه اگه اینطور شد اسمش عشق نیست چون دلی که عشق داره باید خیلی فداکار باشه باید برای رسیدن به معشوق (اگه میشد همزمان چند معشوق داشت می شد بگی معشوقها) هر کاری بکنه وقتی عاشق کسی میشی یادت میره باید رعایت حال دیگری رو بکنه یادت میره که باید منطقی باشی پس طبیعی ترین راه ممکن اینه که بری و به همسرت بگی خانمم عزیزم درسته که موقع ازدواج با تو گفته بودم که همیشه در هر سختی و خوشی در کنارتم ولی الان فهمیدم انتخابم اشتباه بوده الان عشق واقعی زندگیمو پیدا کردم نمی خوام تو زجر بکشی هر چی باشه تو سالها با خامی و جوانی و نداری من زندگی کردی و من سالها با جوانی و خامی تو به حرمت همسر بودنمون تمام حقوق قانونیتو میدم و بهت التماس می کنم منو ببخشی بعد خوش و خرم بره به وصال عشقش برسه وقتی کسی به همسر اولش نمیگه که می خوام به وصال عشقم برسم هنوز عاشق نیست معلومم نیست چند تا زن جوون دیگه زیر سر داره چون وقتی می تونه دو رابطه موازی رو مدیریت کنه میتونه از پس چند تا بیشترش هم بر بیاد میخواد محافظه کاری کنه میخواد مردم نگن چقدر نامرد بود میخواد مورد غضب خدا قرار نگیره میخواد بچه هاش فردا به روش تف نندازن میخواد هر خدا رو داشته باشه هم خرما رو میخواد... یعنی هزار و یک دلیل منطقی میاره و این عشق نیست قطعا. وقتی که تو هزار و یک محاسبه انجام میدی بدون در نظر گرفتن دلت یعنی هنوز عاشق نشدی چون عشق و منطق با هم جور در نمیاد ولی نمی دونم این زنها چرا فکر نمی کنند به این چیزها چرا؟ چون عاشقند چون براشون محاسبات منطقی معنی نداره درد ما همینه که این زنها اصلا فکر نمی کنن چون احتمالا یا بی شعور مطلقند یا کور عاشقیت. قصدم توهین نیست ولی اینکه اینقدر خودت رو برای کسی که حتی نمیخواد بخاطرت هزینه کنه پایین بیاری باید واقعا به شعورت شک کرد اگه عاشقی پس بازهم باید برات دلسوزی کرد که دچار یک عشق یک طرفه ای و دو کفه این ترازو هیچوقت میزان نمیشه

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 11:20  توسط یک زن  | 

این پست رو برای روزی می نویسم که فرزندانم بزرگ شده باشن و بتونن چیزهایی رو که اینجا نوشتم درک کنن!

اخیرا موج مهوعی به راه افتاده توی دنیای مجازی که به نظر من نمونه جامعه بیمار و افسار گسیخته ماست منظورم پدیده نوظهور وبلاگهای زن دومه که با افتخار در مورد اینکه زن دوم هستن داد سخن میدن و مطلب می نویسن. همسران دوم از نظر من دو دسته اند یکی اونهایی که بعد از فوت یا جدایی همسر یک مرد باهاش ازدواج می کنن و دیگری اونهایی که قبل از جدایی یه مرد از همسرش باهاش ازدواج می کنن. میخوام در مورد  دسته دوم مطلب بنویسم چه اونهایی که وانمود می کنن نمی دونستن همسرشون زن داره و چه اونهایی که می دونستن ولی معتقد بودن شیرازه این زندگی خیلی قبل ورودشون به زندگی زوج اول از هم پاشیده بوده و اونها کلا بی تقصیر بودن توی ایجاد طلاق عاطفی زوج اول و یه رابطه سه سویه با ورود این زنها به زندگی اون زوج شکل گرفته و همچنان ادامه داره تا بالاخره یکی از پا در بیاد یا همینطوری تا مرگ یک طرف ادامه پیدا کنه. این خانمها باز هم از نظر من به دو دسته تقسیم می شن یه دسته اونهایی که از تمام سختی ها و مسائلی که بعد از بروز این ازدواجهای مخفیانه در کنار خوشیهاش حرف می زنن و بیشتر به واسطه نوع زندگیشون ترجیح می دن اینطوری زندگی نمی کردن و دسته ای که فقط میان و از لحظات گل و بلبل و شیرین زندگیشون می نویسن. و وقتی وارد وبلاگشون میشه اگه مجردی دوست داری این زندگی رو تجربه کنی و اگه متاهلی پشیمون میشی که چرا ازدواج دائم کردی و اگه مثل خودشونی که طبق طبق قربون صدقه و آرزوهای خوب و شیرین براشون می کنی. این خانمها وقتی خواننده ها ازشون انتقاد می کنن اونها رو به باد استهزا و ریشخند می گیرند .  خودشون رو عاقل و دانای کل و همسرشون رو بهترین مرد عالم می دونن و نوشته هاشون انگار مشوقیه برای انتخاب این روش زندگی.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 15:45  توسط یک زن  | 

من از تنهایی می ترسم من از تنهایی متنفرم. حتی اگر بتوانم این ترس را پنهان کنم باز هم در انتهای ضمیر ناخودآگاهم می ترسم شاید نه از تنهایی که از بی اهمیت بودن می ترسم الان تنها نیستم تو در کنارمی و همه آدمها می آیند و می روند و تعاملاتی هست و جنگهایی قهر هایی هست و آشتی هایی پس تنها نیستم ولی روحم تنهاست آن زن نیازمند سرگردان درونم را می گویم کاش می توانستم به کسی نزدیک شوم و کاری کنم که این خلا پر شود کاش بلد بودم عشوه گری و دلبری کنم و مثل اینهمه زن نیازمندی که خود را به دیگران می چسبانند به کسی بچسبم و اصلا برایم مهم نباشد که تو هستی نیستی بچه ها هستند نیستند زندگی چگونه سپری می شود و آینده چطور خواهد بود همین که یکی نوازشم می کرد و حتی به ظاهر مرا دوست داشت و نگران سلامتی و خستگی ام بود و از من توقعی جز مهربانی و عاشقی کردن نداشت برایم کافی بود ولی حیف که اینطوری تربیت نشده ام یاد نگرفته ام به کسی آویزان بشوم پس من با اینهمه تنهایی چه کنم؟ این خلا عاطفی وحشتناک را اینهمه نفرت از خود را این مقایسه های مزخرف با اینهمه آدمی که در کنارم زندگی می کنند و خیلی بی عرضه تر و بی هنر تر از من ولی خوشبخت تر از من هستند را چه کنم؟

از اینکه در زندگی تو درجه هزارم اهمیت هستم  بیزارم. این که همه باید برایت سرجایشان باشند ولی من معلوم نیست جایگاهم کجاست و حقوقم چیست همیشه آزارم می دهد. در معادله زندگی تو من کجا قرار گرفته ام؟ جز این بوده که از من انتظار داشتی مثل یک زن سنتی کدبانو و همسر و مادر خوبی باشم و در مقابل هیچ توقعی از تو نداشته باشم؟ فقط بگو که حق من چیست؟ که اگر این موضوع به نتیجه برسد زندگی ما گلستان می شود البته سالهاست اینها گفته می شود و سالهاست نشنیده گرفته می شود. 

 کاش می خواستی که اگر میخواستی می توانستی بفهمی که من هم سر تو هستم نه تو از من بالاتری نه من از تو روزهای خوب شراکت و هم سری من خیلی کوتاه بود آنقدر کوتاه که می توانم در مقابل این رنجهای بی پایان که بعد از سال دوم زندگیمان شروع شد فراموشش کنم یا خود را مجاب کنم که آنها هم نمایش متظاهرانه ای از مردی و محبت و مردانگی تو بود. کاش می خواستی که درک کنی نیاز من به محبت واقعی و نه دروغین و متظاهرانه و مورد توجه بودن و دوست داشته شدن حقیقی است که باید برطرفش می کردی و نکردی و اگر این نیاز رفع میشد قطعا اینهمه اتفاق بد و ناگوار در زندگی ما نمی افتاد. تو فراموش کردی که باید بعد از ازدواج من و فرزندانت بالاترین اهمیت را در زندگیت می داشتیم. آنوقت بود که من می شکفتم و اوج می گرفتم و تو را می پرستیدم. ولی آموزشت ایراد داشت یاد گرفتی که زن باید در مقابل مردش لال باشد( البته فقط زن تو) گفتند زن حق ندارد روی نظر مردش نظر بدهد( البته فقط زن تو ) و هزار و یک چیز دیگر

الان به جایی رسیده ایم که از هم بیزاریم تو هم از من بیزاری حتی اگر هزار بار بگویی که اینطور نیست این را از نشستن و لم دادن و بی توجهی این سالهایت به من و خستگیهایم می فهمم این را از اینکه مرا از نزدیکی محل کارم به ۶۰ کیلومتر آن طرف تر بردی تا من بعد از برگشتن به خانه هر روز و هر روز آرزوی مرگ کنم و با تن گرمازده و غصه های جمع شده در گلویم به امورات خانه و بچه ها برسم و شب مثل مرده به رخت*خواب بروم می فهمم این را از اینکه می دانی باید دنبال جواب پاتولوژی و سونوگرافی و... بروم و هر روز ساعت ۹ شب به خانه بر میگردی می فهمم این را از بی گذشتیهایت صبوری نکردنهایت دائم ایراد گرفتنها و غر زدنهایت می فهمم. اگه من مهمترین فرد زندگیت بودم اینطور نمی شد برای راحتی من و بچه ها خیلی کارها می کردی که این سالها نکردی محبتهای بذل نشده ات صرف دیگرانی شد که آمدند و رفتند یا هستند و بالاخره می روند ولی عشق مرا از دست دادی محبت من جایش را به بی اعتمادی و نفرت داد تلاشی نکردی که بازش گردانی چون برایت اهمیت نداشتم اینها را بارها و بارها برات گفتم. خودم خیلی خیلی از اینهمه سماجت در تکرار یک حرف خسته ام. من در برزخ بزرگی گرفتارم خودم یک طرفم و بچه ها یک طرف دیگر این زندگی برای من و تو و آنها ارمغانی جز سردی و سرگردانی و افسردگی نداشت. بچه های من یاد می گیرند که  وقتی بزرگ شدند نسبت به همسرشان بی تفاوت باشند. اشکالی ندارد اگر دو هفته با همسرشان حرف نزنند و در یک اتاق نخوابند. یاد می گیرند که مرد باید دستور بدهد. روزهای پنج شنبه و جمعه که خانه است چون پیش همکارهایش نمی رود حق دارد که مسواک نزند و دست و صورت نشورد چون زن و بچه اش آدم نیستند. یاد می گیرند که زن حق دارد به مرد توهین کند و خستگیهایش را با غر بزند و ناسزا بیان کند. یاد می گیرند که زن چون زورش به مرد نمی رسد و افسردگی شدید دارد حق دارد بچه ها را بزند. یاد می گیرند که پدر می تواند دائما بچه ها را دعوا کند دائم بگوید توپ بازی نکنید بدو بدو نکنید سی دی نگاه نکنید بیرون هم نروید و کلا لالمانی بگیرید. پدر حق دارد دائم از مادر ایراد بگیرد و بجای گرفتن مشارکت در کارهای خانه و بچه ها فقط جلوی تلویزیون بنشیند و همیشه طلبکار باشد. مرد حق دارد روزهای جمعه تا لنگ ظهر بخوابد و بعد از ظهر بجای گذراندن وقتش با همسر و فرزندانش و بردن آنها به پارک موزه تاتر و انجام هزار کار جذاب فرهنگی دیگر برود خانه مادر و پدرش و آموزشهای جدید همسرکشی را بیاموزد. یاد می گیرند که زن یعنی عبید یعنی بنده یعنی حتی اگر خیانت دید بنشیند و تحمل کند بخاطر بچه ها اگر بی توجهی دید دق کند یا روانی شود و مرد یعنی فرمانده و حاکم ...

بچه های ما متاسفانه چیزهای خوبی یادنمی گیرند مهربانی فداکاری صبر گذشت راستگویی کجای زندگی ما بود که به بچه هایمان یاد بدهیم؟ ما به قول آن آقای دکتر یار هم نبودیم بار هم بودیم تو حتی نخواستی بپذیری من هم حق دارم بار تو باشم فقط خواستی بار من باشی صدسال یکبار که کاری برای من می کنی آنقدر منت و غر و دعوا در ادامه اش دارد که پشیمان می شوم از اینکه به تو سپردمش و در آخر می گویی کارهاتو خودت انجام بده

این رسمش نیست یا درست شو یا بیا برای ادامه زندگی یک تصمیم منطقی بگیریم که هر چهارتایمان نجات پیدا کنیم و هر کدام دنبال آینده خودمان برویم. قبول کن که این زندگی برای من و بچه ها و خودت جز غم چیزی نداشت. قبول کن که من و تو پدر و مادر خیلی بدی بودیم. قبول کن که کوتاهیهای بیشماری که در برابر هم سر و فرزندانت داشتی به سختی جبران می شود و تو هم اراده ای برای جبرانش نداری که اگر داشتی اینگونه نمی شد. قبول کن که جلوی ضرر را برای جلوگیری از ضرر بیشتر باید گرفت و در قانون کشور ما این تو هستی که باید پیش قدم شود. لطفا برای یکبار هم که شده برای من و بچه ها و زندگیمان اهمیت قائل شو و تصمیم عاقلانه بگیر دوری من به مراتب بیشتر از در کنار هم بودنمان منفعت خواهد داشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 8:50  توسط یک زن  | 

-


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 10:0  توسط یک زن  | 

چی بگم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 15:45  توسط یک زن  | 

چند وقته اینجا ننوشتم؟ یک ماه سه ماه یه سال؟ وقتی کسی نباشه که براش بنویسی و کسی نباشته که نوشته هاتو بخونه انگیزه ای نداری که بنویسی! نامه بند بالایی برای خواهرشوهر عزیزم نوشتم و سند کردم و تازه بعد از دو هفته پیغام اومده توی میل باکسم که نامه ارسال نشده از طرفی دوست دارم دوباره سندش کنم از طرفی چون بعد از ارسالش رفته بودم دیدنش الان انگیزه ای برای فرستادن ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 12:8  توسط یک زن  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 8:9  توسط یک زن  | 

کم کم یاد می گیرم که صبور باشم و با هر تلنگری از کوره در نروم یاد می گیرم که ابراز علاقه کنم حتی اگه بهش اعتقادی نداشته باشم. یاد می گیرم که رها کنم و به خودم و به آرامشم بیشتر فکر کنم و مهربان تر با خودم و دیگران باشم. همه چیز ظاهرا آرام است ولی معادله من گاهی به هم می خورد وقتهایی هست که من خوش اخلاقم و تو بداخلاق می شوی یا در مقابل بداخلاقی من بداخلاق تر می شوی آیا این انتظار زیادی است که تو هم صبوری کنی و قدمی برای آرامشمان برداری؟ دلیل این خودخواهی ها را درک نمی کنم ولی می دانم که نسبت به سالهای اول خیلی خیلی بدتر شده ایم هم من هم تو
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 13:51  توسط یک زن  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 8:25  توسط یک زن  |